محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
4705
تاريخ الطبرى ( فارسي )
بكشيد . » گويد : آنگاه پى در پى ، فرستادگان سوى ابو مسلم فرستاد كه گفتند : « بر نشسته . » آنگاه خادم آمد و گفت : « عيسى بن موسى آمده . » گفتم : « اى امير مؤمنان ، بروم و ميان اردوگاه بگردم و ببينم كسان چه مىگويند آيا كسى بدگمان شده يا كسى سخنى گفته ؟ » گفت : « آرى . » پس برون شدم ، ابو مسلم را ديدم كه به درون مىرفت و لبخند زد ، به دو سلام گفتم . وارد شد و چون بازگشتم بر زمين افتاده بود كه در بارهء او منتظر بازگشت من نمانده بود . گويد : ابو الجهم بيامد و چون او را كشته ديد انا لله و انا اليه راجعون گفت . به دو گفتم : « وقتى مخالفت آورد گفتى او را بكشد و چون كشته شد اين گفته را بر زبان مىرانى كه غافلى را به خود آرى . » آنگاه سخنى گفت و آنچه را بر زبان وى رفته بود اصلاح كرد . سپس گفت : « اى امير مؤمنان مردم را پس بفرستم ؟ » گفت : « آرى . » گفت : « بگو اثاثى سوى ايوان ديگرى از ايوانهايت ببرند . » گويد : پس بگفت تا فرشى چند را ببردند ، گويى مىخواست ايوان ديگرى را براى او مهيا كند . آنگاه ابو الجهم برون شد و گفت : « برويد كه امير مىخواهد به نزد امير مؤمنان خواب پيش از نيمروز كند . » گويد : و چون اثاث را بديدند كه جابه جا مىشد وى را راستگو پنداشتند كه برفتند و وقتى پس آمدند ابو جعفر بگفت تا مقرريهايشان را بدادند ، يكصد هزار نيز به ابو اسحاق داد . ابو ايوب گويد : امير مؤمنان به من گفت : « ابو مسلم پيش من آمد وى را ملامت كردم ، سپس ناسزا گفتم . عثمان ضربتى به دو زد كه كارى نساخت شبيب بن -